خرید بک لینک
تنهاحرف های ته دلگاهی حس میکنم اشتباه کردم ..گاهی حس می‌کنم قبل از این‌که اسمم داوود باشه، قبل از این‌که بدن داشته باشم، قبل از این‌که سنگینی زمین رو روی شونه‌هام حس کنم… فقط یک روح بودم. سبک. بی‌مرز. پاک.انگار از جایی دور، از جایی روشن، داشتم نگاه می‌کردم و التماس می‌کردم: «یک فرصت بده… فقط یک‌بار…»نمی‌دونم چرا اومدم.نمی‌دونم اشتباه بود یا انتخاب.فقط می‌دونم بعضی شب‌ها دلم برای اون سبکی تنگ میشه.برای وقتی که انگار درد نبود، محدودیت نبود، این‌همه سؤال نبود.گاهی با خودم میگم شاید من قبل از این زن

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنهاحرف های ته دلشب که میشه حالم بدتره ..شب که میشه حالم بدتره.همه جا ساکته ولی فکرای من شروع می‌کنن به دویدن.از آینده می‌ترسم.از بی‌پولی می‌ترسم.از اینکه یه روز مادرم نتونه رو پاهاش وایسه بیشتر از هرچیزی می‌ترسم.راستش من کسی رو ندارم.نه خواهر، نه برادر، نه رفیقی که بتونم تکیه کنم بهش.همه زندگی من خلاصه شده تو نفس کشیدن همین یه نفر.وقتی میگه پام درد می‌کنه،من فقط درد پا نمی‌شنوم…می‌ترسم از فردا… از سال بعد… از روزایی که هنوز نیومدن.شاید بقیه فکر کنن من قوی‌ام.ولی حقیقت اینه شب‌ها می‌ترسم.از اینک

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنهاحرف های ته دلدیگ از این دنیا و ادما بریدم گاهی خسته می‌شم…نه از کار، نه از آدم‌ها…از این حس که انگار هر چی دادم، تهش هیچی برنگشته.به هر کی دست دادم، یه جایی رفت…وقتی کارشون راه افتاد، انگار من هم تموم شدم.حرف‌هام، بودنم، دل‌خوشی‌هام… دیگه براشون مهم نبود.یه جایی تو دلم می‌گه:نکنه من فقط برای بقیه “ابزار” بودم؟برای روزای سختشون خوب بودم، ولی برای موندن نه…حتی گاهی حس می‌کنم خدا هم منو جا گذاشته…انگار همه دارن جلو می‌رن، فقط من موندم وسط یه راهی که تهش معلوم نیست.دیگ از این دنیا و ادما بریدم .

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنهاحرف های ته دلگاهی آدم به جایی می‌رسد که نه می‌خواهد توضیح بدهدگاهی آدم به جایی می‌رسد که نه می‌خواهد توضیح بدهد، نه بحث کند، نه حتی چیزی را ثابت کند…فقط سکوت می‌کند.نه از بی‌احساسی… از خستگیِ تکرار شدنِ حرف‌هایی که شنیده نمی‌شوند.آدم‌هایی بودند که فکر می‌کردم نزدیک‌اند، اما در یک لحظه فهمیدم فاصله‌ها همیشه با دوریِ فیزیکی ساخته نمی‌شوند؛ بعضی فاصله‌ها توی حرف‌ها، توی قضاوت‌ها و توی نفهمیدن‌ها شکل می‌گیرند.حالا فقط آرام‌تر از قبل به همه چیز نگاه می‌کنم…نه با نفرت، نه با جنگ…فقط با پذیرش اینکه

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنهاحرف های ته دلامشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...امشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...می‌دونی؟ گاهی حس می‌کنم خیلی خسته‌تر از اون چیزی‌ام که به روی خودم میارم.یه خستگی که نه با خواب درست می‌شه، نه با استراحت، نه با گذشت چند روز.انگار یه گوشه از دلم سال‌هاست نشسته و فقط سکوت کرده.بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم: واقعاً قرار بود آخرش به کجا برسم؟ این همه دویدن برای چی بود؟ این همه صبر کردن برای چی بود؟بعد فقط می‌شینم و به سقف خیره می‌شم... به روزهایی که رفتن، به آرزوهایی که هنوز نرسیدن، به آی

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنهاحرف های ته دلتو چی میفهمی از حال من ؟وقتی همه زدن رفتنوقتی براشون هر کاری کردم به چششون نیومدوقتی جواب داشتم ولی جلو فریادم سکوت کردم چی میخوای بدونی ؟اینکه من هزار با زمین خوردم تا اینجا رسیدم که هیچی نیستم ...اگر اخلاقم تنده اگر عصبیم تقصیر اونایی که ازشون انتظار نداشتمو بهم حرف زدن طعنه زدن .. به کسی اعتماد نمیکنم چون یاد گرفتمهمه این آدم ها رهگذرن درست وقتی هواشونو داشتم . هوامو بارونی کردن ...اره درد دیددم از خیابونای پر از دست انداز گذشتم تا شدم همینی که الان هستم ....

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنها

حرف های ته دل

از این روزگار بیزارم

از این روزگار خراب بیزارم

از آدمای دروغ و دقل باز بیزارم ...

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنها

حرف های ته دل

خدایا این نامه من بعد از مرگم به توست

خدایا این نامه من بعد از مرگم به توست

مرا ببخش که تورا رنجاندم و تو سکوت کردی

مرا ببخش از بدی هایم و انجام ندادن دستوراتت

مرا ببخش که نتوانستم تو را بفهمم مرا ببخش دلم را شکستم مرا ببخش در برابر چشمانم

دستانم زبانم .. بد کردم

مرا ببخش و.. به خدایت مرا ببخش

من ضعیفم در برابر تو که هستی

ببخش ..

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

تنها

حرف های ته دل

الان که تنهام و کسی رو ندارم

تا باهاش حرف بزنم هم خوشحالم هم ناراحت

راهی ندارم جز سکوت و جز تنها بودن ..

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 17:31

من و ثانیه‌هایی که می‌گذرنثانیه‌ها می‌گذرن…یکی‌یکی، بی‌رحم، بی‌وقفه…و من هنوز نتونستم حتی یک کار درست‌وحسابی داشته باشم.هر روز چشم باز می‌کنم و می‌بینم زمان جلوتر رفته،اما من… همون‌جام؛توی همون خلأیی که انگار هیچکس نمی‌فهمه چقدر می‌تونه آدم رو له کنه.دنیا دیگه برام مهم نیست…نه آینده، نه هیجان، نه آرزوهایی که یه زمانی برام همه‌چیز بودن.فقط یک چیز مونده…فقط یک نفر مونده که باعث می‌شه هنوز نفس بکشم:مادرم.من فقط می‌خوام تا وقتی زنده‌امبراش همه کاری کنم…جواب زحمتاشو بدم،یه لبخند واقعی روی صورتش بیارم

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

خسته ام خدا منو بخر ..من خسته‌ام…نه فقط از کار،از دنیایی کههمه‌چیزش شده پولو ارزشِ آدم‌هابه عددِ حساب‌شان گره خورده.خسته‌ام از دیدنِ آدم‌هایی کهزرنگی‌شان راجای انسانیت گذاشته‌اند،و من هنوزهمان آدمِ ساده‌امکه بلد استآدم بماند.من بلد نبودمبه قیمت له کردنِ دیگرانخودم را جلو بکشم.همین شد کهدر دنیایی کهدل ندارد،دلم زودتر شکست.امروز سنگین بود…آن‌قدر که شانه‌هایموزنِ فردایی را حس می‌کردکه در آنآدم‌ها رابا پول می‌سنجندنه با دل.من هنوز ایستاده‌امنه چون قوی‌امبلکه چونشکستنرابلد نیستم.اگر گاهی ساکتماگر عقب

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

شب که میشه…شب که میشه…همه چی آرومه…ولی توی سر من جنگه…روز انگار یه جوری می‌گذره…با زور… با حواس‌پرتی…ولی شب…شب دیگه نمی‌تونم فرار کنم.شب که تنها میشم تو اتاقم،فکرها مثل هجوم می‌ریزن تو مغزم…یکی میگه: آینده چی میشه؟یکی میگه: پول نداری…یکی میگه: خونه چی؟یکی میگه: اگه یه روز مادرت نباشه چی؟و من…من فقط نگاه می‌کنم به سقف…و هی تو خودم می‌گم:خدایا من چی کار کنم…؟راستش رو بخوای…من از زندگی نمی‌ترسم…من از تنهایی می‌ترسم…از اینکه یه روز برسم به جایی که هیچکس نباشه…و فقط خودم بمونم و یه عالمه درد.من دلم م

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

همه چی یه جور سنگینه امروز ..همه چی یه جور سنگینه امروز…نمیدونم چرا، فقط دلم خالیه و یه حس غمگین همیشه هست.یه جور حسه که انگار دنیا داره آروم آروم منو می‌کشه،ولی هیچ کسی نمی‌بینه، هیچ کسی نمی‌فهمه…می‌خوام داد بزنم، ولی صدام حتی به خودم نمی‌رسه.می‌خوام گریه کنم، ولی اشکام هم خسته‌ان، انگار دیگه نمیان.یه حس سرد و خاموش تو وجودم هست که نمی‌دونم چی بگم باهاش…فقط می‌دونم یه چیزی تو دلم هست که می‌خواد بیرون بیاد،ولی هیچ راهی پیدا نمی‌کنم…و من هنوز همینجا موندم، با همین دل سنگین،و فقط می‌خوام کسی بفهمه

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

گاهی حس میکنم اشتباه کردم ..گاهی حس می‌کنم قبل از این‌که اسمم داوود باشه، قبل از این‌که بدن داشته باشم، قبل از این‌که سنگینی زمین رو روی شونه‌هام حس کنم… فقط یک روح بودم. سبک. بی‌مرز. پاک.انگار از جایی دور، از جایی روشن، داشتم نگاه می‌کردم و التماس می‌کردم: «یک فرصت بده… فقط یک‌بار…»نمی‌دونم چرا اومدم.نمی‌دونم اشتباه بود یا انتخاب.فقط می‌دونم بعضی شب‌ها دلم برای اون سبکی تنگ میشه.برای وقتی که انگار درد نبود، محدودیت نبود، این‌همه سؤال نبود.گاهی با خودم میگم شاید من قبل از این زندگی چیز دیگه‌ای ب

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

شب که میشه حالم بدتره ..شب که میشه حالم بدتره.همه جا ساکته ولی فکرای من شروع می‌کنن به دویدن.از آینده می‌ترسم.از بی‌پولی می‌ترسم.از اینکه یه روز مادرم نتونه رو پاهاش وایسه بیشتر از هرچیزی می‌ترسم.راستش من کسی رو ندارم.نه خواهر، نه برادر، نه رفیقی که بتونم تکیه کنم بهش.همه زندگی من خلاصه شده تو نفس کشیدن همین یه نفر.وقتی میگه پام درد می‌کنه،من فقط درد پا نمی‌شنوم…می‌ترسم از فردا… از سال بعد… از روزایی که هنوز نیومدن.شاید بقیه فکر کنن من قوی‌ام.ولی حقیقت اینه شب‌ها می‌ترسم.از اینکه از پس زندگی برن

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

دیگ از این دنیا و ادما بریدم گاهی خسته می‌شم…نه از کار، نه از آدم‌ها…از این حس که انگار هر چی دادم، تهش هیچی برنگشته.به هر کی دست دادم، یه جایی رفت…وقتی کارشون راه افتاد، انگار من هم تموم شدم.حرف‌هام، بودنم، دل‌خوشی‌هام… دیگه براشون مهم نبود.یه جایی تو دلم می‌گه:نکنه من فقط برای بقیه “ابزار” بودم؟برای روزای سختشون خوب بودم، ولی برای موندن نه…حتی گاهی حس می‌کنم خدا هم منو جا گذاشته…انگار همه دارن جلو می‌رن، فقط من موندم وسط یه راهی که تهش معلوم نیست.دیگ از این دنیا و ادما بریدم ..

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

گاهی آدم به جایی می‌رسد که نه می‌خواهد توضیح بدهدگاهی آدم به جایی می‌رسد که نه می‌خواهد توضیح بدهد، نه بحث کند، نه حتی چیزی را ثابت کند…فقط سکوت می‌کند.نه از بی‌احساسی… از خستگیِ تکرار شدنِ حرف‌هایی که شنیده نمی‌شوند.آدم‌هایی بودند که فکر می‌کردم نزدیک‌اند، اما در یک لحظه فهمیدم فاصله‌ها همیشه با دوریِ فیزیکی ساخته نمی‌شوند؛ بعضی فاصله‌ها توی حرف‌ها، توی قضاوت‌ها و توی نفهمیدن‌ها شکل می‌گیرند.حالا فقط آرام‌تر از قبل به همه چیز نگاه می‌کنم…نه با نفرت، نه با جنگ…فقط با پذیرش اینکه بعضی رابطه‌ها، ه

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

امشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...امشب یه جور عجیبی با خودم حرف می‌زنم...می‌دونی؟ گاهی حس می‌کنم خیلی خسته‌تر از اون چیزی‌ام که به روی خودم میارم.یه خستگی که نه با خواب درست می‌شه، نه با استراحت، نه با گذشت چند روز.انگار یه گوشه از دلم سال‌هاست نشسته و فقط سکوت کرده.بعضی وقت‌ها از خودم می‌پرسم: واقعاً قرار بود آخرش به کجا برسم؟ این همه دویدن برای چی بود؟ این همه صبر کردن برای چی بود؟بعد فقط می‌شینم و به سقف خیره می‌شم... به روزهایی که رفتن، به آرزوهایی که هنوز نرسیدن، به آینده‌ای که نمی‌دون

برچسب: نویسنده: آرمان امیری تاريخ: جمعه 19 تير 1405 ساعت: 0:39

صفحه بندی